یک شبه پولدار شوید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386

                                جامی به یاد نرگس مست "بریتنی"

                                یا

                                 دو قلم آرکانسیل برای "لیلی"

 

بقا

مختص ذات من اگر نیست

سال1350

یا 1351

ویا حتا1386

فرقی نمی کند

تا آنجا که به من مربوط می شود

ماههای سال دوتاست

 -فروردین و اردیبهشت-

و همه ی روزهای هفته «جمعه »است.

از خرداد تا اسفند،

به کارمورچگان بیشتر می آید تا من

-خلیفه ی خدا و شاهکار خلقت بی‌ تردید مورچه است با مغزی به‌قاعده و آرزوهایی حداکثریکساله!-

و روزهای هفته...

صفحات بی‌مصرف تقویم اند

برای سیاه کردن "کارنامه‌ی بردگی"

و"وظیفه ای "

که اگر برسد

 مصرفش نه گل است و نبید و شادخواری و عیش

که معونه‌ی معاش است و اسباب اجرای احکام تخلی!

...

من

تثبیت شده ام!

Fixedدرمرحله ی oral!

متوقف شده در بهار 67

مانده در زمستان 70

گاهی در قرن چهارمم

و گاه

چهاردهم

چندی پیش  به ضرب و زور قرن سوم را تمام کردم

10قرن بعد را هم

با طی الارض و السماء

آمدم

پسوا را خواندم و

کریستوا، کاپلان و لکان و دیگران

از "سیگار فروش" که گفتم

روزبهانم درد گرفت

(جوشانده های طب الکبیر به کار نیامدلاجرم prozacاز تکلیف شراب هم  کارآمدتر شد)

و بعد

قرن هفتم بود و من

"یک دست جام باده ویک دست "رخت نو!

ذکری به یاد مسجد و محراب می گفتم و

گوشه ی ابروی یار

در انحنای عشوه ی مذکور در عنوان

گم می شد!!

(انصاف را که این سجاوندی با آموزه‌های 5 استادش کاری نیست واگرتاکید بر« !»نباشد به هیچ روی جای حیرت و شگفتی نیست)

درماندگی

در خود ماندگی

در "فروید" ماندگی

در "رومی" و" خواجه"....

از هرچه ماندن است متنفرم اما توان رفتنم هم نیست.

نامم بر بلوطی حک نخواهد شد.

دستنوشته هایم را به تو تقدیم می کنم

هرکه باشی

فقط بگذار دود سیگارم را

از لابلای موهایت

وارد ریه هایم کنم

 

چه‌گوارا و چمران نخواهم شد

شهریار و شاملو هم!

اما

اولین مردی خواهم شد

که دود سیگارش را از صافی دورنگ موهایت

خواهد گذراند.

 

 

                            ناصرهمتی

                                تهران

                                ۱۳۸۶

 

چهارشنبه 3 بهمن ماه سال 1386

پاشو غزل!برای تو مهمان رسیده‌است

از راه خسته،تازه به‌سامان رسیده‌است

تن‌پوش ِ عاقلی به تنم زار می‌زند

انگار نوبتِ «من» ِعریان رسیده‌است

پیشانیم به سجده و ذکر توام به‌لب

کاین کفر ِسالخورده به ایمان رسیده‌است

جز هرزگیّ و هرزه‌درایی چه می‌شود

کار ِدلی که تازه‌به دوران رسیده‌است ؟

این‌بار چاه و گرگ وزلیخا بَرنده‌اند

بوی کفن به کلبه‌ی کنعان رسیده‌است

با«تو» نه دشمنم نه سر آشتیْم هست

این ماجرا به نقطه‌ی بحران رسیده‌است

بیگاه شد، نسیم موافق برو! برو!

تازه دلم به لذت توفان رسیده‌است

«یک عمر می‌توان سخن از زلف یار...»...هوم!!

مضمون خانگی به خیابان رسیده‌است

ای کدخدای بی رمه !آسوده‌تر بخواب

دوران گرُگتازی چوپان رسیده‌است

...

مفعول‌و فاعلات‌و اباطیل‌و باطلات

رفت آنچه رفت و ....قصه به پایان رسیده‌است.

 

                                                           ناصر همتی

 

 

شنبه 22 دی ماه سال 1386

(۱)

آیینه‌دار نُه فلک ، آیینه‌بندِ تو

برنیزه می‌گذشت سر سربلند تو

امشب خرابه‌های دلم خیزرانی‌است

یعنی که ناله می‌چکد از بندبندِتو

(۲)

لبهای داغ‌بسته‌ی آب ،آزمندتو

چابکسوار خون!دل ما وکمند تو

دیگر درخت معجزه ،حاجت نمی‌دهد

باید دخیل بست به پای سمند تو

(۳)

صدای اذان که می‌آید

خیزران

به یاد بیعت سُرخش

سرتمام محله‌ها

حنجره‌ی خونین تورا

جار می‌زند...

(۴)

اساس‌نامه‌ی عشق را

با خون تو نوشته‌بودند از ازل

که غرور خُدایی نگاهت

هنوز

بی‌تزلزل‌ترین شیاطین را

به سنگ معجزه می‌کوبد.

 

                                          نازفرناظم